الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

375

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

گفت : من تو را پند دادم و نصيحت كردم دربارهء حسين عليه السّلام كه اگر پدرم را چنان نصيحت كرده بودم حق پدرى را ادا كرده بودم تو نشنيدى عثمان بن زياد برادر عبيد الله گفت : راست مىگويد كاش اولاد زياد تا قيامت همه زن بودند خزامه در بينىهاشان آويخته بود حسين عليه السّلام كشته نمىشد ابن زياد انكار نكرد . ( 1 ) در تذكرهء سبط است كه : عمر بن سعد از نزد ابن زياد برخاست تا به منزل خويش رود و مىگفت : هيچ‌كس به منزل خويش بازنگشت آنطور كه من بازگشتم عبيد الله پسر زياد فاسق فرزند فاجر را اطاعت كردم و خداوند حاكم عادل را نافرمانى نمودم و پيوند خويشى ببريدم و مردم همه ترك او كردند و بر هر گروهى مىگذشت روى از او بر مىگردانيدند و چون به مسجد مىآمد مردم بيرون مىرفتند هر كس مىديد دشنامش مىداد پس در خانه بنشست تا كشته شد . مترجم گويد : از اين روايت معلوم گرديد او به رى نرفت و شايد حكومت رى هم حيلتى بود از ابن زياد و آوازه در انداخت كه كفّار بر آنجا مسلّط شده‌اند تا مردم به رغبت فراهم شوند آنگاه آنها را به حرب حسين عليه السّلام فرستد . ابو حنيفهء دينورى گويد : از حميد بن مسلم روايت شده است كه گفت : عمر سعد با من دوست بود وقتى از او حالش بپرسيدم گفت : مپرس از حالم كه هيچ غايبى بدحالتر از من به سراى خويش بازنگشت قرابت نزديك را قطع كردم و كارى بس زشت مرتكب گشتم .